در این سلسله از نوشتهها انگار هرچه جلوتر میرویم، یک سوء تفاهم میان من و برخی خوانندگان عمیقتر میشود.
معتقدم این نوع سوء تفاهمها در جامعه ما، بیشتر ناشی از نبود فرهنگ گفت و گو است که شکل نگرفتن آن هم به استبداد ریشهدار در ایران باز میگردد.
اما سوء تفاهم مورد نظر من آنجایی است که دوستان مدام تکرار میکنند، طرف مقابل با ما چنین میکند و چنان. این درست است. خیلی وقت پیش هم شروع شده. شاید از همان روزها که با شعار "یا روسری یا توسری" همه زنان ایرانی را با اختیار!! محجبه کردند. برخوردهای تندتر از امروز را هم در دهه شصت دیدهایم. بله. حق با شما است.
اما همه حرف من این است که "گر تو با بد، بد کنی پس فرق چیست". اگر این کارها و سرک کشیدن در زندگی خصوصی مردم و قضاوت کردن درباره اندیشه آنها از مدل مو و لباسشان و اصلا قضاوت کردن مردم بد است (که هست) برای همه بد است. نه فقط آنهایی که الان در حکومت هستند.
مسئله دیگر اینکه معتقدم ما باید به زندگی با کسانی که مثل ما فکر نمیکنند، عادت کنیم. باید بپذیریم کسانی هستند که ارزشهای دیگری دارند.
تئو ونگوک عقاید نژادپرستانه و فاشیستی داشت، اما کسی حق نداشت او را به دلیل این تفکر، بکشد. از همین رو است که ما با قاتل او ابراز همدردی نمیکنیم. نه اینکه ونگوک درست میگفت.
۱- از چهارراه ولیعصر به سمت خیابان حافظ میروم. خیابان مانند همیشه بسته است و موتوری ها هم مانند همیشه یکی یکی از کنارم در پیادهرو رد میشوند. یکشان که وسپا سوار است وقتی رد میشود، میگوید: "...م تو ریشت".
۲- با دایی عزیز، پی انجام کاری در خیابان سنایی هستیم. دایی معمم است. میخواهیم از عرض خیابان رد شویم که طبیعتا با شرایط ما کار بسیار دشوای است. به نیمه راه که میرسیم،یک موتوری از پشتسرمان رد میشود و چیزی میگوید که درست نمیشنونم. بر میگردم به سمتش. لبخند رضایتآمیزش نشان میدهد چه گفته است.
دایی به این متلکها و فحشها عادت کرده است. خیلی سال است که میشنود. من هم عادت کردهام. با آنکه شمایل ظاهریام اصلا شبیه کسانی نیست که در خیابان به جان مردم میافتند، اما متلک زیاد میشنوم. باید نشنیده گرفت. چارهای نیست. آژانسهای مسافربری و شرکتهای خصوصی!!! و درجههای بزرگ و کوچک و بنزهای شیشه دودی و خانههای آنچنانی برای یکسری است و فحش برای ما. این هم نوعی عدالت است.
با این همه، هنوز هم فکر میکنم چرا ما نباید "دیگری" را تحمل کنیم؟ مگر غیر از این است که همه دعواهای کنونی از آنجا آغاز شد که حکومت، "دیگران" را به رسمیت نشناخت؟ یعنی باز هم قرار است فردا که قدرت دست اینطرفیها افتاد، چادر از سر زنها بکشند و حساب من و امثال من را در وسط میادین شهر با ماشین ریشتراشی برسند؟
بیچاره ما که همیشه باید بدبختی بکشیم!
در اینباره باز هم خواهم نوشت.
در روزهای گذشته اخبار و گزارشهایی که درباره سخنرانی نزدیکان دولت کودتا در دانشگاهها خواندهام، نگرانم کرده است. یعنی نگرانیام را نسبت به قبل، بیشتر کرده. خواندم و احتمالا خواندهاید که به سردار صفار هرندی و سردار افشار در دو دانشگاه مختلف اجازه سخرانی داده نشده. آن هم توسط دانشجویان. از قضا لنگ کفشهایی هم در این میان پرتاب شدهاند.
همیشه نگران این بودهام که در صورت قدرتیابی مخالفان قدرت فعلی، اپوزیسیون اجازه نفس کشیدن خواهد داشت؟ یا نه با آنها همانگونه برخورد میشود که امروز با ما. اینکه طرفداران جنبش سبز نمیتوانند در دانشگاه یا هر تریبون رسمی دیگری سخنرانی کنند، توجیه خوبی برای بر هم زدن سخنرانی قدرتمندان نیست. ما این راه را یک بار رفته ایم.
آنها که یک روز در خیابان شعار دادند "ملیا کوشن، تو سوراخ موشن" واقعا مردم بودند. همانها که چندی بعد آمدند و مرحوم مهندس بازرگان را "پیر خرفت ایران" لقب دادند یا خطاب به ابوالحسن بنیصدر گفتند: "حالا که رهبرت مصدق شده، رای مارو پس بده" و ...
آن اعتراضات واقعا مردمی، کم کم سازماندهی شد و به شکل گروههای خشوننتطلب امروزی درآمد.
واقعیت این است که متاسفانه یا خوشبختانه، نوک پیکان اعتراضات همیشه به سمت مخالفان ما نمیماند و روزی به سمت ما برخواهد گشت. پس بهتر است از همین امروز که شاید روز اول جنبش باشد، خلیفهکشی را باب نکنیم.
در این رابطه باز هم خواهم نوشت.
* آخرین جمله فیلم گال، ساخته ابوالفضل جلیلی
ساعت نزدیک ۸ شب ۱۲ آبان ماه است. باران شر شر میبارد. با سرعتی عجیب و صدایی زیبا. در دفتر تنها هستم. هنوز یکی دو ساعتی کار دارم. تنهایی دلنشینی است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت: نوشتم که یام باشد. همین
چند تا موضوع بیربط با هم را بگویم که لال از دنیا نروم.
اول اینکه یک عضو هیات علمی فلان دانشگاه، مقالهای فرستاده برای نشریه ما که چاپ کنیم. ۷۵ فعل اشتباه در متن پیدا کردم. نیمفاصله و این جور قرتیبازیها! که بخورد توی سر من.
آقا جان! علوم انسانی را رها کنید و بچسبید به ادبیات فارسی. حداقل یک دوره کلاس ادبیات برای اساتید دانشگاه بگذارید. این جماعتی که همگی استاداند، نمیتوانند به زبان مادریشان بنویسند و حرف بزنند.
دوم اینکه کویر عالی بود. آسمان ابر بود و ستاره نداشت؛ اما با این حال، لذت بردیم.
سوم اینکه آقایان و خانمهای محترم. اگر میخواهید با دوست دختر (پسر)تان لاس بزنید، اگر به دنبال مورد مناسب میگردید، اگر قر در کمرتان گیر کرده و ... اصلا لازم نیست این همه راه تا وسط بیابان بروید. همین تهران هم میشود این کارها را انجام داد.
طرف ۲۴ است در کاروانسرا مانده، تازه میپرسد تو چجوری رفتی روی پشت بام! (عزیزم راه پله کنار در ورودی است.)
پنجم اینکه تبریکات فراوان به محمدرضای عزیز. واقعا دیروز وقتی خبر را شنیدم، ذوق کردم. هرچند احتمالا دیگر نمیتوانیم با هم برویم جنوب!
و آخر هم اینکه نمایشگاه نقاشی محمدرضا از جمعه در گالری گلستان آغاز میشود. این هم خبرش.
خیلی حرفها هست که باید گفت. خیلی حرفها هست که باید شنید. اما فعلا سرشلوغتر از آنم که به این کارها برسم. همه چیز را موکول میکنم به روزهایی که کمتر کار داشتم. فعلا برای تمدد اعصاب و فرار از این همه کار هم که شده چند روزی با دوستان میروم کویر. نیایم ببینم دنیا به هم ریختهها! اصلا اعصاب موضوع جدید ندارم. تازه دارم به این شرایط عادت میکنم.
اینترنت خاصیت فریبدهندگی شدیدی دارد. وقتی از پشت مانیتور به آدمها نگاه میکنی، واقعیت یک جور است. جوری که میتواند واقعا آنطور نباشد. این هم از عجایب دنیاست که واقعیت میتواند واقعی نباشد!
وقتی من را میخوانی، (یعنی این صفحه را که من مینویسماش) مطمئن نباش خودم هستم. هر پست را چند بار از سر تا ته میخوانم .حتی برخی را نگه میدارم و بعد از چند روز به سراغشان میآیم تا از متن فاصله گرفته باشم. جادوی کلمات را میشناسم و یاد گرفتهام چطو ر با آنها بازی کنم. این کارم است. مثل همان پیرایشگری که با یک حرکت، خط ریشهایت را اندازه میکند و اگر خودت بخواهی اندازه کنی باید یک ربع وقت بگذاری. تازه شاید موفق شوی و شاید هم نه. (البته بماند که خانمهای آرایشگر تبحر خاصی در لنگه به لنگه برداشتن ابروها دارند).
خلاصه که این کلمات شسته و رفته و اتو کشیده، نمیتوانند آدمها را آنطور که هستند، نشان دهند. حتی این عکس کوچک با آن کادر بسته.
بیخود نیست کم کم دارم به این نتیجه میرسم که فقط در دنیای مجازی تا حد کمی قابل تحمل هستم. آدمها در دنیای واقعی زود از من جدا میشوند. زود.
استاد بهاء الدین خرمشاهی کتابی دارد با نام "کژتابیهای ذهن و زبان" و همانطور که از ناماش پیداست، به اشتباههای گاه خندهدار انسانها براثر تشابههای کلامی و زبانی میپردازد. بهانه یاد کردن از این کتاب را هم بگیرید دیالوگی که دیروز در یکی از اتوبوسهای پولی تهران شنیدم.
راننده خطاب به خانمی که پیاده شده: حاج خان شما دادید؟
پیرزنی در اتوبوس: من نه. بعدا میدم.
***
این لینک را نازنینی برایم ایمیل کرده است. شما هم ببنیند. البته نه مثل من اول صبح.
http://video.bugun.com.tr/bugunPlayer.swf?file=dagilfilm.flv
سرما خوردهام. پشت هم قرص میخورم تا بتوانم به انبوه کارهای نکرده برسم و از آن طرف این همه قرص، خواب آورده است؛ عجیب!
این هم از آخر هفته ما.
باورم نمیشود این همه با خیال راحت آدمها را از زندگیام پاک کنم. همیشه همین بوده و باز هم خودم تعجب میکنم. آدمها خیلی سخت وارد دایره اعتماد و زندگی من میشوند و به عکس، خیلی راحت از آن خارج میشوند. از وقتی تصمیم میگیرم دیگر دلم برای کسی تنگ نشود، تا زمانی که واقعا تنگ نمیشود، زمان زیادی طول نمیکشد.
راستش در آستانه ۳۰ سالگی احساس میکنم باید خیلی شفافتر احساساتم را بیان کنم و بیرحمتر باشم. کم کم دارم احساس میکنم نباید مثل گذشته باشم. یعنی خیلی جاها به خاطر احساساتم، باختهام. نه اینکه در یک لحظه به این نتیجه رسیده باشم. خیلی وقت است مشغول شش و بش هستم که درست رفتهام یا نه. درباره خیلی چیزها. حالا یکیاش هم این مورد.

