تبليغاتX
دیگری
یکشنبه 1388/08/17
آقا ما کی آزاد می‌شویم؟ 1*

در روزهای گذشته اخبار و گزارش‌هایی که درباره سخنرانی نزدیکان دولت کودتا در دانشگاه‌ها خوانده‌ام، نگرانم کرده است. یعنی نگرانی‌ام را نسبت به قبل، بیشتر کرده. خواندم و احتمالا خوانده‌اید که به سردار صفار هرندی و سردار افشار در دو دانشگاه مختلف اجازه سخرانی داده نشده. آن هم توسط دانشجویان. از قضا لنگ کفش‌هایی هم در این میان پرتاب شده‌اند.
همیشه نگران این بوده‌ام که در صورت قدرت‌یابی مخالفان قدرت فعلی، اپوزیسیون اجازه نفس کشیدن خواهد داشت؟ یا نه با آن‌ها همان‌گونه برخورد می‌شود که امروز با ما. این‌که طرفداران جنبش سبز نمی‌توانند در دانشگاه یا هر تریبون رسمی دیگری سخنرانی کنند، توجیه خوبی برای بر هم زدن سخنرانی قدرتمندان نیست. ما این راه را یک بار رفته ایم.
آن‌ها که یک روز در خیابان شعار دادند "ملیا کوشن، تو سوراخ موشن" واقعا مردم بودند. همان‌ها که چندی بعد آمدند و مرحوم مهندس بازرگان را "پیر خرفت ایران" لقب دادند ‌یا خطاب به ابوالحسن بنی‌صدر گفتند: "حالا که رهبرت مصدق شده، رای مارو پس بده" و ...
آن اعتراضات واقعا مردمی، کم کم سازماندهی شد و به شکل گروه‌های خشوننت‌طلب امروزی درآمد.
واقعیت این است که متاسفانه یا خوشبختانه، نوک پیکان اعتراضات همیشه به سمت مخالفان ما نمی‌ماند و روزی به سمت ما برخواهد گشت. پس بهتر است از همین امروز که شاید روز اول جنبش باشد، خلیفه‌کشی را باب نکنیم.
در این رابطه باز هم خواهم نوشت.

* آخرین جمله فیلم گال، ساخته ابوالفضل جلیلی

ساعت 13:14 | | لینک
سه شنبه 1388/08/12
شب و باران و تنهایی

ساعت نزدیک ۸ شب ۱۲ آبان ماه است. باران شر شر می‌بارد. با سرعتی عجیب و صدایی زیبا. در دفتر تنها هستم. هنوز یکی دو ساعتی کار دارم. تنهایی دلنشینی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت: نوشتم که یام باشد. همین

ساعت 19:46 | | لینک
دوشنبه 1388/08/11
از همه جا

چند تا موضوع بی‌ربط با هم را بگویم که لال از دنیا نروم.
اول این‌که یک عضو هیات علمی فلان دانشگاه، مقاله‌ای فرستاده برای نشریه ما که چاپ کنیم. ۷۵ فعل اشتباه در متن پیدا کردم. نیم‌فاصله و این جور قرتی‌بازی‌ها! که بخورد توی سر من.
آقا جان! علوم انسانی را رها کنید و بچسبید به ادبیات فارسی. حداقل یک دوره کلاس ادبیات برای اساتید دانشگاه بگذارید. این جماعتی که همگی استاداند، نمی‌توانند به زبان مادری‌شان بنویسند و حرف بزنند.
دوم این‌که کویر عالی بود. آسمان ابر بود و ستاره نداشت؛ اما با این حال، لذت بردیم.
سوم این‌که آقایان و خانم‌های محترم. اگر می‌خواهید با دوست دختر (پسر)تان لاس بزنید، اگر به دنبال مورد مناسب می‌گردید، اگر قر در کمرتان گیر کرده و ... اصلا لازم نیست این همه راه تا وسط بیابان بروید. همین تهران هم می‌شود این کارها را انجام داد.
طرف ۲۴ است در کاروان‌سرا مانده، تازه می‌پرسد تو چجوری رفتی روی پشت بام! (عزیزم راه پله کنار در ورودی است.)
پنجم این‌که تبریکات فراوان به محمدرضای عزیز. واقعا دیروز وقتی خبر را شنیدم، ذوق کردم. هرچند احتمالا دیگر نمی‌توانیم با هم برویم جنوب!
و آخر هم این‌که نمایشگاه نقاشی محمدرضا از جمعه در گالری گلستان آغاز می‌شود. این هم خبرش.

ساعت 12:54 | | لینک
چهارشنبه 1388/08/06
کار و کار و کار و ...

خیلی حرف‌ها هست که باید گفت. خیلی حرف‌ها هست که باید شنید. اما فعلا سرشلوغ‌تر از آنم که به این کارها برسم. همه چیز را موکول می‌کنم به روزهایی که کم‌تر کار داشتم. فعلا برای تمدد اعصاب و فرار از این همه کار هم که شده چند روزی با دوستان می‌روم کویر. نیایم ببینم دنیا به هم ریخته‌ها! اصلا اعصاب موضوع جدید ندارم. تازه دارم به این شرایط عادت می‌کنم.

ساعت 15:51 | | لینک
دوشنبه 1388/07/27
دور ماندند ز من آدم‌ها

اینترنت خاصیت فریب‌دهندگی شدیدی دارد. وقتی از پشت مانیتور به آدم‌ها نگاه می‌کنی، واقعیت یک جور است. جوری که می‌تواند واقعا آن‌طور نباشد. این هم از عجایب دنیاست که واقعیت می‌تواند واقعی نباشد!
وقتی من را می‌خوانی، (یعنی این صفحه را که من می‌نویسم‌اش) مطمئن نباش خودم هستم. هر پست را چند بار از سر تا ته می‌خوانم .حتی برخی را نگه می‌دارم و بعد از چند روز به سراغ‌شان می‌آیم تا از متن فاصله گرفته باشم. جادوی کلمات را می‌شناسم و یاد گرفته‌ام چطو ر با آن‌ها بازی کنم. این کارم است. مثل همان پیرایش‌گری که با یک حرکت، خط ریش‌هایت را اندازه می‌کند و اگر خودت بخواهی اندازه کنی باید یک ربع وقت بگذاری. تازه شاید موفق شوی و شاید هم نه. (البته بماند که خانم‌های آرایش‌گر تبحر خاصی در لنگه به لنگه برداشتن ابروها دارند).
خلاصه که این کلمات شسته و رفته و اتو کشیده، نمی‌توانند آدم‌ها را آن‌طور که هستند، نشان دهند. حتی این عکس کوچک با آن کادر بسته.
بی‌خود نیست کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که فقط در دنیای مجازی تا حد کمی قابل تحمل هستم. آدم‌ها در دنیای واقعی زود از من جدا می‌شوند. زود.

ساعت 17:1 | | لینک
یکشنبه 1388/07/26
امان از زبان

استاد بهاء الدین خرمشاهی کتابی دارد با نام "کژتابی‌های ذهن و زبان" و همان‌طور که از نام‌اش پیداست، به اشتباه‌های گاه خنده‌دار انسان‌ها براثر تشابه‌های کلامی و زبانی می‌پردازد. بهانه یاد کردن از این کتاب را هم بگیرید دیالوگی که دیروز در یکی از اتوبوس‌های پولی تهران شنیدم.
راننده خطاب به خانمی که پیاده شده: حاج خان شما دادید؟
پیرزنی در اتوبوس: من نه. بعدا می‌دم.
***
این لینک را نازنینی برایم ایمیل کرده است. شما هم ببنیند. البته نه مثل من اول صبح.


http://video.bugun.com.tr/bugunPlayer.swf?file=dagilfilm.flv

ساعت 11:55 | | لینک
پنجشنبه 1388/07/23
مرض

سرما خورده‌ام. پشت هم قرص می‌خورم تا بتوانم به انبوه کارهای نکرده برسم و از آن طرف این همه قرص، خواب آورده است؛ عجیب!
این هم از آخر هفته ما.

ساعت 14:20 | | لینک
سه شنبه 1388/07/21
تغییرات

باورم نمی‌شود این همه با خیال راحت آدم‌ها را از زندگی‌ام پاک کنم. همیشه همین بوده و باز هم خودم تعجب می‌کنم. آدم‌ها خیلی سخت وارد دایره اعتماد و زندگی من می‌شوند و به عکس، خیلی راحت از آن خارج می‌شوند. از وقتی تصمیم می‌گیرم دیگر دلم برای کسی تنگ نشود، تا زمانی که واقعا تنگ نمی‌شود، زمان زیادی طول نمی‌کشد.
راستش در آستانه ۳۰ سالگی احساس می‌کنم باید خیلی شفاف‌تر احساساتم را بیان کنم و بی‌رحم‌تر باشم. کم کم دارم احساس می‌کنم نباید مثل گذشته باشم. یعنی خیلی جاها به خاطر احساساتم، باخته‌ام. نه این‌که در یک لحظه به این نتیجه رسیده باشم. خیلی وقت است مشغول شش و بش هستم که درست رفته‌ام یا نه. درباره خیلی چیزها. حالا یکی‌اش هم این مورد.

ساعت 10:10 | | لینک
یکشنبه 1388/07/19
هفته لعنتی

۱ـ یک هفته پرکار و گیج در پیش دارم. وقتی یک روز هفته تعطیل باشد و شنبه هم فقط دو ساعت کار کنی، همینی می‌شود که الان شده است. حالا در همین گیر و دار، کسی که باید برای نوشتن گزارش حتما باهاش حرف بزنم، از صبح موبایل‌اش در دسترس نیست. لعنتی!
۲ـ بالاخره یادم افتاد که محمدرضا را به فهرست گوگل تاکم اضافه کنم. کارش دارم و هر روز یادم می‌رود تماس بگیرم. شاید اینجا ببینمش.
۳ـ در حالی که کار بالا را انجام می‌دادم، دیدم فلانی که قبلا دوست محسوب می‌شده، حالا نامم را از فهرست دوستانش در گوگل تاک پاک کرده. یعنی نمی‌خواهد ریخت من را ببیند. حتی عکسم را. حالا خوب است من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی چراغ کنار نام کسی روشن می‌شود، سریع شکارشان کنم و یکی دو ساعت یک ریز حرف بزنم. دروغ چرا، کمی بهم برخورد. بی‌خیال. سعی می‌کنم دلم برایش تنگ نشود.

ساعت 11:2 | | لینک
چهارشنبه 1388/07/15
این شب‌ها

مسیر ابتدای خیابان تخت طاووس در خیابان ولیعصر تا ایستگاه مترو را هر شب پیاده می‌روم. گاهی تنها و گاهی با دوستان. در این مسیر، به شکل اعجاب‌انگیزی تعداد زیادی از دختران جوان را می‌بینم که کنار خیابان ایستاده‌اند و منتظر مشتری‌های پول‌دار هستند. چند شب پیش، یکی از همین دختران را دیدم که مشغول صحبت با یک موتورسوار بود و زنی میان‌سال کنارش ایستاده بود. زنی با هیبتی وحشتناک و آرایشی عجیب و نگاهی ترس‌برانگیز.
در این مسیر، یک شب زنی دیدم که صدایش به عنوان یک مرد هم کلفت محسوب می‌شد و هیکلی داشت مثل یک ورزشکار بلند قد مرد.
ترجیح می‌دهم اصلا نامی بر این زنان و مردان و کاری که انجام می‌دهند، نگذارم. فقط وقتی می‌بینم‌شان، احساس خوبی ندارم. به‌خصوص که در ایران داشتن چنین شغلی، دردسرهای فراوانی دارد.

****
یکی دو تا از دوستان با اشاره به پست قبلی، خواسته‌اند تحلیلم از شرایط فعلی جامعه را اینجا بنویسم.
البته آن‌ها به من لطف دارند که می‌خواهند نظرم را بدانند، اما من اصلا علاقه‌ای ندارم مثل آقای ابطحی این صفحه را با کمک کارشناس (همان بازجوی سابق) اوین به روز کنم. منظورم این نیست که آدم مهمی هستم، اما با همه کوچکی، دوست ندارم تصویرم از صدا و سیما پخش شود. ضمنا با ۵۷ کیلو وزن، اصلا امکان وزن کم کردن هم ندارم. پس اجازه بدهید فعلا بی‌خیال قضیه شویم.

ساعت 13:3 | | لینک