اول اینکه بنده دارم از این خانه میروم به
اینجا. یعنی از این به بعد اینجا به روز نمیشود و اگر تا حالا لطف میکردهاید و دیگری را میخواندهاید، از این به بعد به خانه جدید مراجعه کنید.
دوم اینکه اگر لطف شما شامل حال دیگری و صاحب آن شده بوده و به این خانه لینک داده بودید، لطفا اصلاح کنید. البته بعد از چند روز این وبلاگ به صورت خودکار به خانه جدید منتقل میشود.
سوم اینکه قول میدهم در خانه جدید منظمتر باشم.
موفق باشید
به امید دیدار در دیگری
+ نوشته شده در
2010/4/12ساعت 16:34  توسط میثم
ایستاده بودیم مقابل آن در آهنی کوچک. مثل همه آن آدمهایی که از ساعت ۱۹ تا ۲۳، آن نقطه از شمال تهران را برای ایستادن انتخاب میکنند.
چشمها دو دو میزنند برای یافتن آشنایی، دوستی که احتمال حضورش کم هم نیست. کم کم دوستان میآیند. از ترافیک چمران و پارکوی گذشتهاند و حالا اینجا هستند. تا از راه میرسند، بیاختیار به انتهای این راه نگاه میکنند و پلههایی که به آن در آهنی کوچک ختم میشوند.
گفتهاند ساعت ۱۹ زمان آغاز است. اما ساعت به ۲۱ میرسد و خبری نیست. در کوچک باز میشود. همه سرها به سمت در میچرخد. اما نه. سربازی لاغراندام برای شاید هزارمین بار بیرون میآید و به سرعت سرپایینی را طی میکند. بدون آنکه پاسخی داشته باشد به این همه سئوال بیجواب.
چند نفری میآیند. صدای دستها بلند میشود و اشک شوق زنان و مردانی چشمانتظار. دیگران سراغ عزیز خود را میگیرند. نامهایی که این روزها از فرط تکرار، آشنا شدهاند. انگار سالهاست میشناسیشان. مردی شیرینی تعارف میکند.
ساعت به ۲۳ میرسد. آخرین نفرها بیرون میآیند و در آهنی کوچک بسته میشود تا فردا. چند نفری هنوز امید دارند. با اصرار به سربازها میگویند خودش زنگ زده و گفته تا ۱۲ نروید. یکی از سربازها میگوید، میآید. دیگری میگوید امشب دیگر خبری نیست. میل خودتان است. اگر میخواهید بایستید.
ساعت نزدیک ۱۲ است. حالا نگاهها به آن در آهنی بزرگ است که باز هم هر از چندگاهی باز میشود و خودرویی از آن بیرون میآید. خیلیها رفتهاند. هوا کم کم سرد شده است. زنی که هر شب میآید و با پتویی میایستد، هم میرود. از آن ۱۰۰ نفر اولیه حالا ۲۰ نفر ماندهاند. نگاهها ناامید است؛ اما آدمها نمیتوانند خود را راضی کنند به رفتن.
ناگهان در باز میشود. کودکی با دسته گل میدود. مادری لنگ لنگ پلهها را بالا میرود و از جوانترها جا میماند. نامی تکرار میشود. یاسی تبدیل به امید میشود. پدر با غرور بعض خود را میخورد. دوستانی از فرط شادی جیغ میکشند. دختری از لای در آهنی بزرگ بیرون میآید.
به آزادی آغوش میگشاید.
+ نوشته شده در
2010/3/7ساعت 12:38  توسط میثم
|
حال ما همان است که حال شما
روزگار بر ما همانگونه میگذرد که بر شما
همان آرزو را در سر داریم که شما
هر صبح با همان کسالت بر میخیزیم که شما
شبها با همان هراس میخوابیم که شما
همان را دوست داریم که شما
همان خبرها را میبینیم و میشنویم و میخوانیم که شما
بر همان میگرییم که شما
همان میبینیم که شما
در سر همان داریم که شما
برآنیم که شما
.
.
.
.
همانیم که شما
+ نوشته شده در
2010/2/9ساعت 19:31  توسط میثم
|
اگر به شما بگویم بعد از ظهر روز جمعه به یک نمایشگاه عکاسی گروهی رفتهام و بعد هم یک فیلم در سینما دیدهام حتما پیش خود فکر میکنید یک بعدازظهر کاملا فرهنگی داشتهام. اما متاسفم که بگویم سخت در اشتباه هستید.
نمایشگاه عکسی و چیدمان در یک ساختمان کوچک و خوش ساخت، چیزی نبود که بتواند حداقلهای انتظارات را برآورده کند. بهترین عکسهایش آنهایی بودند که با سادهترین تکنیک عکاسی گرفته شده بودند. عکاس سرعت شاتر را کم کرده بود و دوربین را روی سه پایه گذاشته بود و تمام. نه نگاه ویژهای،نه کارد خاصی و نه حتی سوژه مهمی.
از فیلم هم که نگویم بهتر است. با اصرار دوستان تصمیم گرفتیم فیلم شبانه را ببینیم. فیلم اینقدر بد بود که برای اولین بار در عمرم حین نمایش فیلم از سالن بیرون زدم. فکر کنم یک ربع از فیلم گذشته بود.
این دومین فیلمی بود که از میان فیلمهای توقیف شده دیدهام و کم کم دارم به این نتیجه میرسم کسانی که به فیلمها مجوز نمایش نمیدهند، کاملا حق دارند. واقعا دلم برای پول بلیطی که دادم میسوزد. هر کار دیگری با این ۳ هزار تومان کرده بودم، بهتر بود.
خلاصه که یک آخر هفته کاملا غیر فرهنگی با مقدار متنابهی اعصاب خورد شده. همین.
+ نوشته شده در
2010/1/23ساعت 14:33  توسط میثم
|
آقا من میخواهم از دست محمدرضا شاهرخینژاد شکایت کنم. به عدلیه عارض شوم و برایش آژان ببرم. در این راه حتی به تازه داماد بودن حضرتش هم اندکی توجه نخواهم کرد.
قبلا بارها به خودش گفته بودم که هرچه بدبختی میکشیم از دست او است. اول باور نکرد. اما وقتی برایش توضیح دادم، خودش هم قبول کرد که مسبب همه بدبختیهای یک جماعت کثیر در چهار سال پیش شده است. ما قوم بیچاره هم وقتی دیدیم تا زمانی که با محمدرضا کار میکنیم، گرفتار بدبختیهایی هستیم که او ایجاد میکند، تصمیم گرفتیم از او جدا شویم. من که اصلا از روزنامهها خداحافظی کردم و به هفتهنامه تخصصی آمدم. یکی از دوستان تا ینگه دنیا از دستش فرار کرد و یکی دیگر هم ناچار، ازدواج کرد!
اما همه اینها خیال باطل بود. محمدرضا دست از سر ما بر نمیدارد. نمونهاش همین پنجشنبه.
به همراه بانو برای خرید لوازم ضروری خانه به فروشگاه میرفتیم و بانو داشت از یادداشتهای اخیر محمدرضا حرف میزد. در همین احوال بودیم که یک جناب موتورسوار بسیار محترم، از گرد راه رسید و کیف بانو را کشید و با خود برد. بله به همین سادگی هفتاد هزار تومان پول از کف ما رفت. آن هم در این اوضاع و احوال. خب به نظر شما این تقصیر محمدرضا نیست؟
اصلا من نمیدانم آقاجان شما چه کار به نمایشگاه عکاسی و نقاشی و مجسمهسازی مردم داری؟ من که میدانم داری از حسادت میترکی که نتوانستهای با آقای رحیممشائی عکس یادگاری بگیری. خب من هم بودم خانم تهرانی را به تو ترجیح میدادم. تو خودت این کار را نمیکردی؟
خلاصه اینکه اینجانب کاسه صبرم از دست محمدرضا شاهرخینژاد لبریز شده و در اسرع وقت، ایشان را به زندان خواهم فرستاد. اگر شما هم شکایتی دارید، اعلام کنید که پروندهاش سنگینتر شود. بلکه حبس ابد، گرفت برای همیشه از دستش خلاص شدیم.
+ نوشته شده در
2010/1/16ساعت 12:59  توسط میثم
|
دوستی دارد برای یک روزنامه تیم جمع میکند. قول میدهم تا جایی که از دستم بر میآید، کمکاش کنم. در اولین گام، باید برای چند پست خالی نیرو پیدا کنم. اما مشکل حکایتی است که تقریر میکنند.
بعد از سه سال که از روزنامهها فاصله گرفتهام و در یک هفتهنامه تخصصی کار میکنم، خیلی از روزنامهنگاران جدید را نمیشناسم. با آنهایی هم که سالها کار کرده بودم، بیشتر دیگر ایران نیستند. در این چند روزه هر چه به مغزم فشار میآورم، آدمهای کمتری مییابم. از همانچه میترسیدم به سرم آمد. حالا یک غریبه هستم.
مشکل به همینجا ختم نمیشود. هم سلیقه دوستم و هم نظر خودم تا حدودی سختگیرانه است و نمیتوانم به راحتی همه را قبول کنم. نمیخواهم به کار کسی توهین کنم؛ اما فکر میکنم حق داشته باشم کار بعضیها را نپسندم.
به هر صورت این روزها به دنبال کرگدنهایی در مطبوعات ایران میگردم که بیکار هم باشند. کار سختی است. نسل کرگدنها دارد منقرض میشود.
+ نوشته شده در
2010/1/12ساعت 10:59  توسط میثم
|
نه یک نفر و دونفر؛ که بسیاری از دوستان و آشنایان معتقدند من زیاد از حد ناله میکنم. یعنی اصلا بیش از حد به نمیه خالی لیوان نگاه میکنم. نمیدانم. خودم هم نمیدانم آیا واقعا دنیا به همین بدی است که من میبینم، یا نگاه منفی چنین تیره و تارش میکند. به هر صورت خیلی تلاش کردهام، بارها و بارها، که این نگاه را عوض کنم. آخرین بارش همین یکی دو هفته پیش بود که به خودم نهیب زدم : "هی پسر، تو دیگه سی سالت شده. یهکم از این دنیا لذت ببر و شاد باش و بهتر به زندگی نگا کن." راستش را بخواهید یک چند روزی شد و بعد دوباره روز از نو و روزی از نو.
در سیر آفاق و انفس در گذشته و ورق زدن خاطرات روزهای رفته- که البته کاری بس نکبتآلود است- به این نتیجه رسیدم، سرچشمه "دل من و این تلخی بینهایت" به روزهای کودکی میرسد. حتما همسن و سالان من میدانند از چه حرف میزنم. ما کودکی نداشتیم. یکهو پرتاب شدیم در دنیایی با همه بدیها و زشتیهایش. دوست ندارم آن خاطرات پر از ادبار گذشته را دوباره اینجا مرور کنم؛ اما شما از من بپذیرید که ریشه به آنجا بازمیگردد. البته چیزهای دیگری هم باید باشد که تا حدودی به سرنوشت افراد و عاداتشان بازمیگردد.
خلاصه اینکه من تا حد زیادی تیره به دنیا نگاه میکنم. یعنی دنیای اطرافم بیشتر تیره ست. نه اینکه روزها و اتفاقات و آدمهای خوب ندارم. دارم. که اگر نداشتم، اصلا تا الان زنده نبودم. اما واقعا سخت است برایم این همه سیاهی را تحمل کردن. خودم فکر میکنم بیش از اندازه آرمانگرا هستم.
+ نوشته شده در
2010/1/4ساعت 13:58  توسط میثم
|
سالها بعد (اگر عمری بود) خواهم گفت که سی سالگیم را باد با خود برد.
بیست ساله که شدم، آرزوهای دور و دارزی داشتم که برای کسی نگفتم و تنها جایی نوشتم تا یادم باشد. بیشترشان این روزها خندهآور هستند و برخی هم دیگر غیر جذاب. در سی سالگی دیگر خبری از آن آرزوها نیست. آرام شدهام. خیلی واقیتر به دنیا نگاه میکنم. شهد و شرنگ روزگار، نوار آرزوهای دور و دراز را پاره کرده.
چند روز مانده به سی سالگی، کلی برنامه ریختم که چنین میکنم و چنان. اما سیل حوادث پشت سر هم، همه چیز را بر باد داد و باعث شد تا آخر عمر فراموش نکنم، زادروز را اعتباری نیست.
در همان روزها، نازنینی که حالا احساس میکنم دلم برایش تنگ شده، از اسطوره بودن روز تولد سخن گفت. سخنمان ادامه یافت تا به آنجا که گفت: "تو اسطوره خودت هستی." حرف تاملبرانگیزی بود که نتوانستم به راحتی از کنارش بگذرم. نه این که پذیرفته باشماش. اما نتوانستم رداش هم بکنم. مانده است تا روزی در آرامش در ذهنم بالا و پاییناش کنم و ببینم از بین کلماتش چه در میآید.
خیلی دوستان لطف کردند و تبریک گفتند که متشکرم. ببخشید که تاخیر شد. روزهای بدی داشتیم و تنها جایی که فکرم نرفت، سی سالگی بود.
حالا اندکی از کارهایم کمتر شده و میخواهم تا راند جدید این مسابقه بیپایان، کمی استراحت کنم. دلم دوستانم را میخواهد. شاید سری زدم به چندتایشان. شاید هم مسافرتی جور شد برای رهایی از این شهر ماتمزده.
* عنوان ربطی به نوشته ندارد. این بیت از حافظ از صبح توی ذهنم بود.
+ نوشته شده در
2010/1/2ساعت 15:35  توسط میثم
|
30 سالم شده است. به طرز عجیبی احساس پیری میکنم. از آن احساسها که دوستشان نداری. دوست دارم به همه تاکید کنم من فقط 30 سالم هست و هنوز تا پیری خیلی راه دارم. اما انگار خودم هم باور نمیشود. دلم برای خیلیها میسوزد. خیلیها که وقتی 30 سالشان بود و من کوچک بودم، فکر میکردم چقدر سنشان زیاد است. حالا میبینم بیچارهها چقدر جوان بودهاند و در این مملکت، نه تنها از جوانی که از زندگیشان هم چیزی نفهمیده بودند.
زندگیام آن چیزی نشد که همیشه دوست داشتم. قبلترها وقتی میخواستم بخوابم، به خودم تسلی میدادم که وقتی 30 سالم شود، همه چیز درست میشود. اما حالا 30 سالم هست و همه چیز همانی است که بوده. حالا حتی قبل از خواب نمیتوانم در رویاهایم شنا کنم. سرم به بالشت نرسیده، خوابم میبرد.
به چند سال بعد فکر میکنم که باید برای داشتن یک خانه در میانه شهر، (آن هم اجارهای) سالها کار کنم. سخت. مثل همین روزها. روزی 10 ساعت. یا شاید بیشتر. بدون داشتن حقی برای گلایه. بزرگترها و کوچکترها توی دلشان فکر میکنند تو زندگیات را خودت ساختهای. خودت انتخاب کردهای. راست هم میگویند. اما من هرچه در گذشتهام جستجو میکنم، راهی برای رسیدن به آرزوهایم نمیبینم که انتخابش نکرده باشم. تقریبا درست آمدهام. حالا گیرم یکی دو جا، دو راهیهایی را اشتباه رفته باشم. خوب GPS که نداشتم. قبلا هم که نیامده بودم. از کجا باید میدانستم؟
یادم باشد دفعه بعد که این حوالی آمدم، حواسم را بیشتر جمع کنم. یادم باشد اواخر راه که رسید، برای سفر بعدی یادداشتهایم را جایی پنهان کنم که دفعه بعد بهتر باشم.
+ نوشته شده در
2009/12/19ساعت 18:50  توسط میثم
|
دوست نازنینم محمد بیات که خبرنگار سایت خانه هنرمندان است، در جلسه مطبوعاتی نمایشگاه عکس هدیه تهرانی، آنقدر به این خانم گیر داده و انتقاد کرده تا آخر سر اشکاش را درآورده. (+) وقتی این خبر را شنیدم، حسابی خوشحال شدم. واقعیتش این است که من هنوز نمیفهمم چرا یک بازیگر سینما باید عکسهایش را در خانه هنرمندان نمایش دهد و کل سالن را هم بگیرد و در همان زمان کسی مانند آکو سالمی که زندگیاش را روی عکاسی گذاشته به گالری تنگ و کوچک خارک برود و تنها ۱۲ قطعه از کارهایش را بتواند نمایش دهد؟
بچههای اهل هنر میدانند گرفتن یک زمان کوتاه برای نمایش آثار در خانه هنرمندان چقدر سخت است و بعد از کلی پارتیبازی، دو سال بعد نوبتت میشود. آنوقت این خانم از گرد راه نرسیده، کل سالن را تسخیر میکند.
خانم تهرانی حداکثر یک بازیگر سینما است. اگر عکاسی را دوست دارد (که حق هر آدمی است) میتواند عکسهایش را در یک گالری خصوصی نمایش دهد. اصلا هم لازم نیست برای نمایشگاه گذاشتن دست به دامن آدمی مثل اسفندیار رحیممشائی شود. اصلا کسی با استفاده از رانت قدرت نمیتواند ادعا کند هنرمند است.
خلاصه اینکه وقتی شنیدم و خواندم که محمد تمام حرفهایی که باید را به این خانم گفته، کلی خوشحال شدم.
+ نوشته شده در
2009/12/15ساعت 15:13  توسط میثم
|